تبليغاتX
عشق ویدا دوستش نداره
عشق تنهاترین واژه برای بدرد اوردن قلب

دیگر به روی صندلی نخواهد نشست
و مردمک چشم‌های تو
خال سیاه هیچ تیری نخواهد بود
من
باکرگی‌ام را
در دست‌های آنی مردان بی‌رمق
و کفتارهای عقیم
و روسپیان یائسه
اعدام می‌کنم.
و روی اسم‌های قشنگ
و واژه‌های نرم
و شعرهای لطیف
نفت می‌ریزم.
من تنم را
بر ریش کاکتوس سپیدی
کبریت می‌کنم.
و در آتش این ابتران لجوج
که هنوز هم
احمقانه در انتظار تواند
محتلم می‌شوم.

محتلم می‌شوم
با توهّم برنده‌ی یک کارد
که بر سینه‌ام می‌خوابد
و یادگار آخرین شهامت توست
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 8:41  توسط ویدا | 

درست يادمه زمستان 56 بود كه من وارد گروهي شدم كه همه يك هدف بيشتر نداشتن و اون بدست آوردن آزادي بود .
همه هم سن و سال بوديم و خانوم رضايي مسئول گروه مبارز ما بود من چند ماهي بود كه وارد گروه شده بودم و وظيفه پخش اعلاميه بين مردم با من بود .
شرايط خيلي سخت و كار خطرناك
يك مدتي بود كه هر وقت از در خونه بيرون مي اومدم احساس مي كردم كه كسي منو زير نظر داره ، چند هفته اي رد شد تا اينكه فهميدم اون شخصي كه منو زير نظر داشت دوست و هم بازي كودكي هام علي بود كه هر وقت ميديدمش ياد اون روزايي مي افتادم كه توي حياط كوچيك خونشون با هم بازي مي كرديم و صداي زهرا جون گفتنش از يادم نمي ره .
زياد بچه مذهبي نبود و توي فعاليت ها و تظاهرات ها زياد شركت نمي كرد و علاقه چنداني هم نداشت ، خونشون هم چندتا خونه از خونه ما فاصله داشت .
تا اينكه يه روز ، كه روز تولدم هم بود وقتي از در خونه بيرون اومدم تا سر كوچه نرفته بود كه صداي باز شدن در خونه اي اومد نيم نگاهي انداختم خود علي بود با ديدن من روشو برگردوند ، من هم بي توجه حركت كردم و رفتم .
قرار بود اعلاميه اي جديدا رسيده و تكثير شده بود رو به مقصدي كه از قبل تعيين شده بود بايد مي رسوندم اعلاميه ها رو گرفتم و تويه كيف گذاشتم و حركت كردم از اين كوچه به اون كوچه ، همين طور كه مي رفتم .
يكي گفت : زهرا خانوم صدا برام آشنا بود در ادامه گفت : زهرا خانوم وايستا كارتون دارم ، من هم ايستادم و برگشتم ، علي بود كه تا اونجا دنبال من اومده بود . گفتم اينجا چكار ميكني ، گفت : يه كار كوچيك داشتم ، گفتم چه كاري بگو كار دارم ميخوام برم ، گفت : گفتنش خيلي سخته ، با گفتن اين حرف متوجه شدم چي ميخواد بگه ، گفتم نمي خواد بگي متوجه شدم با گفتن اين حرف بدون اينكه ديگه چيزي بگم حركت كردم و از علي دور شدم ، علي گفت : زهرا ويستا من هيج توجه نكردم و وارد كوچه ديگه اي شدم ، دلم طاقت نمي آورد ، برگشتم و از گوشه ي ديوار علي رو نگاه كردن ، هنوز اونجا وايستا ده بود ، مات و مبهوت بي توجهي من
اشك از چشاي قشنگش سرازير شده بود ، از بچگي به چشاي علي حسوديم مي شد ، همه مي گفتن چشاي علي خيلي قشنگه ، بعد ديدم يه شاخه گل سرخي كه پشتش پنهون كرده بود رو انداخت زمين و آرام آرام رفت .
شاخه ي گل سرخ منو برد به دوران كودكي و حياط خونه ي علي شون .
يادمه مادر علي يك گلدان كوچيك گل سرخ خريده بود و مي خواست توي باغچه بكاره ، من و علي هم داشتيم تما شا مي كرديم ، علي گفت : زهراجون روز تولدت كيه من هم يه كم فكر كردم و گفتم درست دو ماه و شش روز ديگه ف از علي پرسيدم براي چي ميپرسي ،گفت : هيچي و رو كرد به مادرش و گفت : مامان جون اين گل سرخ كي گل ميده ، مادرش گفت كه اگه خوب رشد كنه و هر روز به اون آب بدي دو ماه ديگه شايد گل بده ، علي گفت خوبه
بعد از اون روز هر وقت سراغ علي رو از مادرش مي گرفتم مامانش مي گفت تويه حياط كنار باغچه نشسته و زل زده به گل داره گل رو نگاه ميكنه .
يه روز صبح كه تويه حياط خونه داشتم بازي مي كردم يكي در زد ، مامانم گفت : زهرا در رو باز كن ببين كيه در ميزنه ، من هم در رو باز كردم ديدم علي بود ، گفت : سلام من هم گفتم سلام بيا تو باهم بازي كنيم ديدم يه دستش رو پشتش قايم كرده گفتم چي تويه دستت قايم كردي زود باش نشون بده ، آروم آروم دستش رو آورد جلو يه شاخه گل سرخ و گفت : زهرا جون تولدت مبارك .
يه دفعه يكي دستم رو گرفت و گفت دخترم چيزي شده اين صداي پير زني بود كه از اونجا رد ميشد و متوجه من شده بود ، گفتم چيزي نشده ، پيرزن آرام آرام از كنار من رفت و دور شد .
من هم بعد از رفتن علي رفتم و شاخه ي گل سرخ رو از زمين برداشتم و روي قلبم گذاشتم و زار زار اشك ريختم .
يك ماهي از اين قضيه گذشت هر وقت از در خونه بيرون مي اومدم ديگه اون احساس رو نداشتم ديگه كسي منو زير نظر نداشت . صداي هيچ دري هم نمي اومد ، فقط صداي دل شكسته اي مي اومد كه فقط احساس من قادر به شنيدن اون صدا بود .
روز ها مي گذشت و احساس مي كردم كه علي جزئي از وجودم شده و جاي خالي علي را در خودم احساس مي كردم .
درست آخراي زمستان بود ، توي خونه نشسته بودم و كتاب مي خوندم ؛ تلفن زنگ زد ، گوشي رو برداشتم و گفتم بفرماييد ، خانوم رضايي گفت : سلام زهرا جون خوبي من هم سلام كردم ، و از اون حالت حرف زدنش فهميدم كه چيزي شده ، از خانوم رضايي سئوال كردم ، اتفاقي افتاده ...
گفت : آره جواني كه اعلاميه ها رو از يك شهر ديگه مي آورده توي راه توسط سواك دستگير شده و از شما مي خو ام كه به خانوادش خبر بدي ، گفتم چرا من مگه مي شناسمش ، كي هست !؟ خانوم رضايي گفت : علي پسر همسايتون ، باشنيدن اين حرف گوشي از دستم افتاد و مات ومبهوت به مادرم نگاه كردم . مادرم گفت : زهرا چي شده اتفاقي افتاده ، گفتم مامان علي ، مادرم گفت : علي چي شده علي دستگير شده مادرم گفت : اينكه قصه نداره ، يه مدت بعد آزاد ميشه بغض گلوم رو گرفته بود ، چشام داشت يواش يواش گرم مي شد ، مادرم منو در آغوش گرفت و گفت : زهرا جون نترس چيزي نميشه با گفتن اين حرف شروع كردم به زار زار گريه كردن و آروم آروم اينا رو گفتن : نه اونا مي كشندش مادرم گفت كيا گفتم :سواكيا
يك هفته از اين قضيه گذشت ، تمام فكر و ذهنم شده بود‌ ، علي چقدر در مورد اون اشتباه كرده بودم .
غروب روز يكشنبه بود هوا يواش يواش داشت تاريك مي شد و با عجله به سمت خونه مي رفتم . وارد كوچه شدم ، اهل محل جلوي در خونه ي علي شون جمع شده بودن روز سياهي كه انتظارش رو مي كشيدم اومد پاهام توان راه رفتن نداشتن ، هر چي جلوتر مي رفتم صداي داد و فرياد و شيون هاي زينب خانوم بلند تر مي شد ، اشك توي چشمام حلقه زد ، ديگه نتونستم سبد از دستم افتاد و دوان دوان به سمت در خونه ي علي شون رفتم . وارد حياط شدم زينب خانوم يه گوشه ي حياط نشسته بود و زار زار گريه مي كرد . جلو رفتم كنار زينب خانوم نشستم ، گفتم خاله چيزي شده براي علي اتفاقي افتاده . آروم آروم زينب خانوم شروع كرد به حرف زدن علي ؛ علي منو كشتن . سواكيا اونو كشتن .
هنوز باور نمي كردم كه علي رو كشتن باشن ... رو كردم به خواهر علي كه اون طرف نشسته بود و عكس علي توي دستش گريه مي كرد . گفتم مينا جون تو بگو چي شده ، مينا همون طور كه داشت گريه مي كرد گفت : نيم ساعت پيش از شهرباني زنگ زدن و گفتن علي كشته شده ، اما جسد علي رو تحويل نمي دن ، با شنيدن اين حرف ، اميد كوچكي در دلم به وجود آمد كه اون هنوز زنده است .
روز ها گذشت و روزها جاي خودشون رو به ماه ها دادن ، اما خبري از علي نشد . به روز هاي پيروزي نزديك تر مي شديم و اميد من به زنده بودن علي كمرنگ تر .
هميشه منتظر بودم و هر وقت كه كسي در مي زد ، دوان دوان مي رفتم و در را باز مي كردم اما نااميدانه بر مي گشتم .
زمستان 57 شد درگيري ها به اوج خود رسيد ، امام در روز 12 بهمن وارد ايران شد و در 22 بهمن انقلاب به پيروزي رسيد .
روز 23 بهمن بود كه توي حياط داشتم به گلدان ها آب مي دادم . اون روز احساس عجيبي داشتم ، احساس مي كردم كه كسي پشت در ايستاده چشم به در دوختم . تق تق صداي در اومد ، شلنگ آب رو پرت كردم و دوان دوان به سمت در رفتم به دلم برات شده بود كه علي اومده ، بوي گل سرخ همه جا پيچيده بود ، چشام رو بستم و در رو باز كردم ، وقتي چشام رو باز كردم يه شاخه گل سرخ جلوي چشام بود ، سرم رو آروم آروم بالا آوردم ، چشام به صورت علي افتاد . گفتم : علي جون چشاي قشنگت كو ...
گفت : خدا چشاي قشنگم رو ازم گرفت ...
نظر بد هید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:52  توسط ویدا | 
سلام
من برای یه مدتی در وبلاگ ایدی خودمو وارد می کنم vhf2010@yahoo.com
تماس بگیرید ونظرات شخصی خود را به انجا ارسال نمایید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:8  توسط ویدا | 
حاجي عاشق مي شود
بعد از يك عمر عبادت و راز و نياز حاجي از كوچه اي رد ميشد كه چشمان حاجي از خطا به سوي دختركي جوان كه آن طرف كوچه جلوي دكان مش قاسم طلا فروش ايستاده بود و طلاهاي توي ويترين دكان رو بر انداز مي كرد .
با اون تيپ و قيافه ي امروزي كه دل از هر جوان خامي مي برد ، نشانه رفت .
بعد از فوت حاجيه خانوم عصمت الملوك حاجي با خودش عهد كرده بود كه ديگه هيچ وقت تجديد فراش نكنه ، يك استقفرالله بلند گفت كه تا ته كوچه همه شنيدند و رو برگردوندند .
چند قدمي حاجي بر نداشته بود كه ناگهان تكاني عجيب با قدرت چند ريشتري حاجي رو تكان داد و دل كوچك حاجي به درد آمد و از خود بي خود شد و انگار نيروي جاذبه اي در وجود حاجي به وجود آمد .
آرام آرام رو شو برگرداند و حركت كرد به سوي دخترك جوان
به چند قدمي دخترك نرسيده بود كه به رسم و آيين يه يا الله گفت و نزديك تر رفت ، دختر جوان وجود حاجي را در چند قدمي خودش احساس كرد و رو به سوي حاجي كرد و روي برگرداندن همان و عاشق شدن حاجي هم همان .
چهره ي زيباي دخترك عقل از سر حاجي برد ، حاجي با ديدن صورت زيباي دخترك به لكنت افتاد و باكلي كلنجار رفتن با خودش سلامي عرض كرد ، دخترك جوان با صداي هر چه دانشين تر جواب حاجي رو داد و حاجي را شيفته تر از قبل كرد .
حاجي با كلي هن ومن از دخترك جوان چند سئوال خصوصي پرسيد و جوابي هر چه زيباتر گرفت و از دخترك خدا حافظي كرد و دور شد .
در گوشه اي چونان يوزپلنگ كه در كمين شكار است پنهان شد و انتظار دخترك را كشيد ، گويا حاجي فكر هاي عجيبي در مخيله خود پرورده بود ، دختر جوان بعد از چند دقيقه حركت كرد رفت .
دخترك جوان مي رفت و حاجي هم چون يوزپلنگي چابك بدنبال شكار خود مي رفت ، دخترك مادر مرده كه از هيچ چيز با خبر نبود و نمي دانست طعمه چه جانوري قرار گرفته رو به سوي خانه حركت كرد دخترك رفت و حاجي هم بدنبال او
تا اينكه دخترك جوان ايستاد و بعد از كلي گشتن كليدي از درون كيف خود در آورد و در را با ز كرد و داخل خانه شد ، حاجي كمي جلو تر رفت و جلوي در ايستاد و نگاهي به خانه انداخت ، در همين حال بود كه پاكت عكسي كه گوشه اي از آن در زير پايش نمايان بود ، توجه حاجي رو به خودش جلب كرد ، خم شد و پاكت را برداشت و در آن را باز كرد ، كه چشمش به جمال تمام رخ دخترك افتاد و در فكر فرو رفت . در همين حين بود كه صداي قدم هاي كسي از درون خانه به گوش حاجي رسيد كه گويا به سمت در مي آمد ، حاجي از ترس چون موشي وحشت زده سوراخي پيدا كرد و پنهان شد .
در باز شد و دخترك جوان با احوالي پريشان انگار به دنبال چيزي مي گشت ، حاجي هم نظاره گر ، فكري به ذهنش آمد و در پاكت را باز كرد و يكي از عكس هاي دخترك را برداشت و در پاكت را بست و در جيبش گذاشت و از فرصت پيش آمده استفاده كرد و پاكت در دست رو به سوي دخترك رفت .
حجب و حيا را در جيبش گذاشت و رو به دخترك كرد و گفت : دختر عزيزم ، فكر كنم اين پاكت مال تو باشه افتاده بود زمين و اين را گفت ويك هو از دهن حاجي چون كش شلواري كه در رفته باشد حرفي در رف كه نبايد مي رف وگفت: دخترم بشمار كم نباشه ؛با گفتن اين حرف چون موشي كه در آب افتاده باشد به خود لرزيدو خودش رو جمع كرد ، دختر جوان پاكت را گرفت و نگاهي به عكس ها كرد و عكس ها را شمرد ، يكي كم آمد . نگاهي به حاجي انداخت و با خودش گفت : شايد عكاس اشتباه كرده باشد و يك عكس كم گذاشته باشد و از حاجي خيلي تشكر كرد . با شنيدن تشكر دخترك حاجي به خوش جرات داد و رنگ و رويش ر ا شاد و خندان كرد چون گدايي كه جامه ي كهنه از تن بكنده بود و ترس و ترديد را در پاكت زباله اي گذاشت و د ر دلش را باز كرد و بيرون انداخت . و كله قند ها را يكي يكي در دلش آب مي كرد كه دخترك گفت : حاج آقا بفرماييد .
حاجي هم از خدا خواسته و با بي شرمي تمام سر را پائين انداخت و به سمت در خانه رو كرد و هنوز قدمي بر نداشته بودكه دخترك گفت : سلام با با ، سلام گفتن دخترك همان و در جا خشك شدن حاجي يك طرف ، حاجي سريع موقعيت سوق الجيشي خود را تغيير داد و خودش رو جمع و جور كرد و رو به سوي پدر خانم آينده اش كرد و سلامي عرض كرد و در ذهن خودش هر چيز ي كه به فحش شبيه بود رو نثار جناب پدر كرد و بعد از احوال پرسي با پدر اوضاع را قمر در عقرب ديد و با سرعت صحنه جنايت را ترك كرد .
دخترك درجواب پدر كه در مورد پيرمرد سئوال كرده بود جريان را تعريف كرد و وارد خانه شدند .
حاجي با احوال پريشان چون مرغ رها يافته از دست شكارچي وارد خانه شد، پسر با ديدن احوال پريشان و آشفته ي پدر متوجه شد كه حاجي پشت چهره ي آشفته اش چيزي پنهان كرده ، هر چه از حاجي پرسيد ، پاسخي نشنيد .
روز ها گذشت و حاجي صبح از در خانه بيرون مي رفت و ظهر با احوال پريشان به خانه باز مي گشت ، يك روز صبح پسر زودتر از حاجي از خانه بيرون رفت و در گوشه اي پنهان شد و انتظار حاجي رو كشيد ، حاجي از در خونه بيرون آمد و يك راست رفت به كوچه اي كه دخترك جوان در آنجا زندگي مي كرد و در گوشه اي پنهان شد ، غافل از اينكه پسر به بدنبال پدر آمده بود تا پي به احوال پريشان حاجي ببرد .
دري باز شد و دخترك جوان با ظاهري زيباتر از هميشه از خانه بيرون آمد و وقتي جمال دخترك در قاب كوچك چشمان حاجي افتاد رنگ و رويي از دست بداد ، دخترك راه افتاد و رفت و حاجي هم به دنبال و پسر هم به دنبال حاجي
بعد از گشت و گذاري چند دخترك به خانه باز گشت و وارد خانه شد و حاجي ما هم از ديدن يار و دلدار محروم شد ، چون شتري كه تا لب بركه آب بردن و تشنه بازگرداندن ، حال حاجي آشفته و پريشان تر شد و با غم و اندوهي زير بغل به خانه بازگشت .
پسر هم به دنبال پدر به خانه بازگشت و يك راست سراغ حاجي رفت و از حاجي در مورد دخترك جوان سئوال كرد .
حاجي خودش رو به نفهمي زد و جوابي نداد ، پسر با خبر از ماجرا دست پيش گرفت و گفت : من مي دانم قضيه از چه قرار است ، ترس در دل حاجي افتاد اما به روي خود نياورد ، پسر گفت : پدر اين دختر در شان و اندازه تونيست ، سن و سالي از شما گذشته و ازرائيل همين امروز و فرداست كه بياد ، از شما اين كارا بعيده ؛ خوبيت نداره
حاجي هم كه اوضاع را بي ريخت مي ديد با پرويي تمام رو به پسر كرد و گفت : اين دختر چشم من رو گرفته ، زمين برين آسمان برين من با اون ازدواج كنم .
پسر احوال پدر را چون جواني خام ديد و بعد از كلي فكر تصميم گرفت ، كه آرزوي پدررا براورده كند و با عيال خود درميان گذاشت .
حاجي با نظر موافق پسر كه چاره اي جز اين نداشت رفت تا براي رفتن به خواستگاري آمده شود.
كت و شلواري نو از دكان حسن خياط به عاريه گرفت و به آرايشگاه رفت و سر و صورت را صفا داد و دسته گلي خريد و با پسر و عروس بدون هيچ قرار قبلي عازم خانه ي دخترك شدند .
در را زدند دخترك جوان در را باز كرد و حاجي با كلي كلنجار با احساسات خو چند دقيقه اي را تحمل كرد، عروس حاجي با ديدن دخترك رو به پسر حاجي كرد و گفت اين پدر دست و پا چلفتيت كه نمي تونه شلوارش رو بالا بكشه به چه دختري كليد كرده ، خودتو آماده لنگه كفش و قابلامه كن ، كارمون در اومد .
دخترك با ديدن پيرمرد با دسته گل چيزايي را در ذهن خود مرور كرد و به فكر فرو رفت و با خودش مي گفت : يكي هم پيدا شد عاشق ننه ما شد و همين طور مهمانان رو به داخل خانه راهنمايي مي كرد ، و گفت كه پدر ش در خانه نيست ، اما مادر بزرگش در خانه است و از زماني كه پدر بزرگش فوت شده با آنها زندگي ميكنه
دخترك ميهمان ها را به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد ، كه مادر بزرگش آنجا نشسته بود. حاجي جلو تر از همه مي رفت كه ناگهان در جاي خود ميخكوب شد ، پسر با ديدن پدر كه خشكش زده بود به عروس حاجي گفت : باز اين چه مرگش زده برو ببين چي شده ، عروس جلو تر رفت ، حاجيه خانومي كه هم سن و سال حاجي بود روي مبل نشسته بود .
عروس يه سقلمه به حاجي زدو حاجي يه تكوني خورد و با كلي احوال پرسي رفت و روي مبل نشست . عروس با ديدن احوال حاجي متوجه چيزايي شد و به حاجي نزديكتر شد و پرسيد ، پدر چيزي شده
حاجي با كلي عرق ريختن ، رو به عروس كرد و گفت : عروس شما راست ميگفتين من و اين دخترجوان به هم نمي ياييم ، عروس قضيه رو فهميد و در جواب حاجي گفت : پدر شما به حاجيه خانوم چقدر به هم مي ياين .
حاجي با خنده اي كه به لب داشت حرف عروس رو تاييد كرد .
عروس به پسر حاجي رو كرد و در گوشي قضيه رو گفت و بلند شد و رفت تويه آشپزخانه تا با تاكتيك هاي زنانه ي خود اوضاع رو رو به راه كنه و با دخترك صحبت كنه و قضيه خواستگاري رو در ميان بزاره ، با كلي معذرت خواهي قضيه خواستگاري


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:6  توسط ویدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درباره نویسنده
ویدا متولد سال 70 ودر حال حاضر دانشجوی رشته حسابداری در دانشگاه آزاد یزد انشالله که وبلاگ من مورد قبول دوستان باشه به امید پیام های شما و بای

برای تو می نوسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

پیوندهای روزانه
عشق یعنی ؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
آرشیو موضوعی
عشق تنها مرضی است که بیمار از بودن ان لذت می برد
آنکه در من ستون زندگی برانگیزد تویی
مناسبت
پیوندها
بیدلانه
الفبای تنهایی
عطر بارون
خدمات فنی مهندسی وحید
هکران خورشید
دوستدارم وتاوانش هرچه باشد باشد
بهترین سایت دانلود موزیک ایرانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ویدا تنها

کد آهنگ در وب نوا

 
Google